واکسن هجده ماهگی
مانند یک بهار
مانند یک عبور از راه رسیدی و مرا تازه کردی
همراه تو هزار عشق از راه رسید
همراه تو بهار
بر دشت خشک سینه من سبز شد
وقتی تو رسیدی
در کوچه های خلوت و تاریک قلب من
مهتاب دمید ....
اول: سلللللللاممممممم و یه عالمه معذرت به خاطر اینکه دیر به دیر میام و برات می نویسم
دوم: عسل مامی عشق مامی نفس مامی بالاخره تولد یک و نیم سالگیت فرا رسید 
تولد هیجده ماهگیت مبارررررررک پسر نازنینم 

علاوه بر حس خوشحالی که برای یک سال و نیمه شدنت داشتم مثل همه مامانای دیگه ته دلم برای زدن واکسن هجده ماهگیت شور می زد چون بقیه واکسناتم خیلی خیلی بهمون سخت گذشته بود و کلی اذیت شده بودی (البته بجز یک سالگی که مثل آقاها واکسن زدی و اومدی خونه و همه چی به خیر و خوشی گذشت ) برای این آخری هم کلی استرس داشتم. روز ششم اسفند دقیقاً روز تولد شما با خاله جون زهرا رفتیم مرکز بهداشت که واکسن بزنیم البته با یه قلبی که تالاپ تولوپ صدا می کرد. ولی خانم پرستار گفتند که واکسن هجده ماهگی رو فقط دوشنبه ها و چهارشنبه ها می زنن. ما هم یه نفس راحت کشیدیم و اومدیم خونه.
و فردا صبحش دوباره با خاله جون رفتیم مرکز و خانم پرستار واکسن گل پسرم رو زد و بچم کلی اشک ریخت
و منم مثل همیشه روحیه خودم رو حفظ کردم و اومدیم خونه و سر راه خاله جون یه توپ قشنگ برات جایزه خرید. بعدش هم چون خیلی خسته بودی و استامینوفن هم خورده بودی حدود سه ساعتی خوابیدی و وقتی بلند شدی زدی زیر گریه الهی مامان برات بمیره به قدری پات درد می کرد که نمی تونستی تکونش بدی
خلاصه با بدبختی با کمک زهرا جون و فاطمه جون ناهارت رو دادیم و سرت رو گرم کردی اولش فکر می کردی نمی تونی راه بری ولی یکم بازی بازی پات رو گذاشتیم زمین و بعد از کلی ترس دیدی که میشه راه رفت. بمیرم برات مامانی پای چپت رو می کشیدی روی زمین و اشک تو چشمای من جمع می شد و دلم نمی خواست این صحنه رو نگاه کنم.
بعدش هم دوباره دو ساعتی خوابیدی تا بابا حونت اومد و برات یه لیوان خوشگل آبخوری هدیه گرفته بود. خلاصه بازم یه عالمه ناز کردی و ما نازت رو خریدیم تا شب شد. و اون شب اولین رکورد یک جا نشستن رو زدی عشق مامی
تا حالا نشده بود آدرین یک ساعت روی مبل لم بده و نشسته بازی کنه که اونم به لطف واکسن آخری بالاخره ما دیدیم.
خلاصه مامی جونم خدارو صد هزار مرتبه شکر که بعد از زدن این واکسن مثل بقیه واکسن ها تب نکردی و از این بابت مرتب خدارو شکر می کردم. الانم که دو سه روز از زدنش گذشته هنوز یکم پات درد می کنه نمی تونی درست بنشینی اما خداروشکر بهتر شدی فقط یک عالمه آبریزش بینی داری که فکر می کنم به خاطر واکنش بدنت به این واکسنه هستش و دیشب اصلاً تا صبح نتونستیم بخوابیم. ولی بازهم می گم خداررررررو شکرررررر که این آخریش هم به خیر گذشت و یه بار سنگینی از روی دوشمون برداشته شد.
به امید خدا این هفته هم می خوام از شر این پستونک هم خلاص بشی و دیگه آدرین بشه یه آقای تمام و کمال.

راستی مامی جونم دو سه هفته پیش هم که با عمه شیرین و آقا مجتبی و فرشید جون رفتیم کیش اولین مسافرت عسل خان من هم بالاخره انجام شد. راستش خیلی خیلی تجربه سختی بود ولی از هیچی بهتر بود یه هوایی از سرمون اومد بیرون و عوض همه چی کلی هوای پاک خوردیم و اکسیژن خالص.
و البته یه عالمه آرامش به خاطر سکوت جزیزه کیش. اینم یه سری عکس از اولین سفر شازده پسر ما
قربون اون خنده قشنگت بشم من

اولین باری که آدرین خودش به تنهایی سرسره سوار شد

نگاهی پر از حس کنجکاوی به دریای بسیار زیبا


آقا آدرین در حال توپ بازی کنار ساحل البته با جوراب چون می ترسید پاهاش رو بگذاره روی ماسه های خنک لب ساحل

اینم ماشین سواری آدرین به خاطر اینکه به شدت از پاساژ گردی بدش میومد و یه جوری باید سرش رو گرم می کردیم. 



واکسن هجده ماهگی 
